حرف و منطق؛ عصبانی بودن

وقتی حرف نمی زنیم…

وقتی حرف نمی زنیم…

ما انسان های عصر حجر هستیم. باور کنید. چون هنوز هم حوصله حرف زدن درباره مشکلات و تجربه های تلخ را نداریم. یا در خودمان یا با دیگران دعوا داریم. عین آدم های عصر حجر.

اگر اینقدر ناتوان باشیم که زبان دو مثقالی را برای گفتگو بکار نگیریم، نه مشکلاتمان حل میشوند و نه زندگی آرامی خواهیم داشت. و نه رشد و پیشرفتی.

ما با حرف زدن مشکلات را حل میکنیم. نه؟

وقتی یادآوری اشتباهات برایمان تلخ و دردناک است…

جرات روبرو شدن با خود را نداشته باشیم، اینکه انتقاد پذیر باشیم و به review های دیگران از تصمیمات و رفتار ها و کارهای خودمان گوش بدهیم، خیلی سخت تر از این است که به خودانتقادی مشغول بشویم. معمولا اغلب آدم ها از اینکه برخورد یا عکس العمل خودشان را در جایی بازنگری کنند ، واهمه دارند. مگر آدم های نادانی که در همه جا به خود حق میدهند. اگر نادان نباشیم کافیست کمی شجاعت به خرج بدهیم و به بازنگری و بازخوانی نقش خودمان در سوء تفاهم ها و تعارض ها بپردازیم.

ما با پی بردن به اشتباهاتمان پیشرفت میکنیم. نه؟

وقتی متهم کردن دیگران راحت تر از منطقی حرف زدن است…

اولین مسئولیت همه ما اینست که منطقی باشیم. بیایید در اینکه از دید هر کسی منطق یک چیزی است جدل نکینم. بله همه ما منطق خودمان را داریم. اما وقتی نوشتم منطقی بودن، منظورم این نبود مثل هم باشیم. مگر ممکنه همه مثل هم فکر کنند؟ به تعداد آدم های روی کره زمین دید متفاوت نسبت به قواعد این دنیا و انصاف و عدالت وجود دارد. پس منطقی بودن یعنی چه؟ فقط یعنی اینکه سعی کنیم مساله را تا جایی که برای همه طرفین راضی کننده باشد بشکافیم.

پیشنهاد میکنم حتی اگر کسی اهل حرف زدن در باره مساله نبود و فقط بر خواسته خود تاکید میکرد، باز منطقی باشید. منطق میگوید: او اهل حرف زدن نیست پس خودتان را خسته نکنید. منطق جایی کاربرد دارد که احترام و حرف، هر دو باشند. وقتی جایی احترام نباشد، بیایید منطقی تر باشید : هر چه منطقی تر باشید دیگران و نظاره کنندگان را بیشتر به طرف خود جلب میکنید.  فقط میگویم اگر نمی توانید از راه منطقی با طرف مقابل همکاری برسید، از راه منطق، او را ضربه فنی کنید.

ما با حرف زدن میخواهیم توافق ایجاد کنیم. نه؟

فرامنطقی یعنی سفسطه باز!…

وقتی کسی بسیار بیشتر از آنچه لازم است ابعاد یک مساله را می شکافد تا اینجوری امتیاز یا حقی را تصاحب کند، دارد سفسطه میکند. البته این برداشت من از واژه سفسطه است. مثلا همه جا احساس مهم نیست. پس اگر کارفرمای شما به شما گفت پولی که حقتان است را به شما نمیدهد چون احساسش بد میشود، بدانید او دارد سفسطه میکند. اصلا موقع قراردادتان مگر حرفی از احساس زده بودید؟ (فکر نکنید چنین چیزی دور از ذهن و اتفاق است. حداقل خود من یک زمانی این را شنیدم)

بیایید خودمان هم بیش از حد یک مساله را به همه ابعاد وجودی مان تعمیم ندهیم. اگر حرف از آزادی و حق زندگی آدم ها می زنمی تعصبات و مشکلات درونی و روانی خودمان را مهم تر از حق آدم ها ندانیم. گول برخی دین ها و مذاهب را نخوریم که سرتاسر سفسطه اند. گول سنت و عرف و کلمات بزرگ و دهن پر کن را نخوریم. اگر انتظاری داریم باید ببینیم در مقابل آن انتظار چه کرده ایم و یا خواهیم کرد. مثلا اصلا منطقی نیست بخواهیم بخاطر بسیاری از خواسته های مردانه مان، از حقوق زنانه شان دست بکشند. بلکه سفسطه است.

منطق یعنی من هستم تو هم هستی. همه به اندازه هم

منطقی بودن یعنی اولا حاضر به حرف زدن باشم.

دوم هر اندازه من حق مالی، معنوی، حتی احساسی طلب کردم؛ همان اندازه هم به تو حق میدهم.

قسمت های زیادی از تاریخ و انسانیت را خودخواهی خراب کرده است. نه؟

نتیجه گیری به سبک کارشناسان ایرانی-اسلامی…

به نقل از یکی از کارشناسان زبده فرهنگی: “ما در جامعه بحران منطق داریم. اما چون بحران اخلاق و سیاست و آموزش و آب و مصرف گرایی و فرهنگ اجتماعی و خیلی بحران های دیگر داریم، دیگر این یکی گم است…”

یکی دیگر از همین کارشناسان حرف کارشناسانه دیگری میزد؛ او میگفت: “جامعه بحران زده جامعه ایست که منطقی نیست! و منطق که نباشد نه آب است نه آبرو نه امنیت…”

حالا بخندیم یا عصبانی باشیم؟

 

هیچکدام لطفا فقط منطقی باشید…

و حرف بزنید؛ اگر حرف نمی زنید و حرف دیگران را نمی شنوید، پس نمیتوانید منطقی باشید؛ نه؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *